• کوهنوردی میخواست به قله ای بلند صعود کند.پس از تمرین و امادگی سفرش را اغاز کرد و به صعودش ادامه داد تا این که هوا کاملا تاریک شد.سیاهی شب همه جا را پوشانده بود ومرد نمیتوانست چیزی را ببیند.کوهنورد همانطور که داشت بالا میرفت پایش لیز خورد و با سرعت هرچه تمام تر سقوط کرد.او در ان لحظات سر شار از ترس تمامی خاطرات زندگی اش را به یاد اورد.و فکر میکرد که چه قدر به مرگ نزدیک شده است.که ناگهان طنابی که دور کمرش حلقه خورده بود,بین شاخه های درختان گیر کرد ومانع از هفتادنش شد.در ان لحظه که هیچ امیدی نداشت,از ته دل فریاد زد خدایا کمکم کن!
  • ندایی در دل او پاسخ داد از من چه میخواهی؟
  • نجاتم بده خدای من!
  • ایا به من ایمان داری؟
  • اری همیشه به تو ایمان دارم.
  • پس ان طناب را پاره کن
  • کوهنورد وحشت کرد و گفت نمیتوانم چون این یعنی مرگ حتمی.خدا گفت ایا به حرف من ایمان نداری! مرد گفت خدایا نمیتوانم.
  • روز عد گزارش دادند که جسد منجمد شده یه یک کوهنورد در حالی پیدا شده که طنابی به دور کمرش حلقه شده بود و تنها نیم متر با زمین فاصله داشت.اوه