تو همیشه برام نقطه ای بودی که از بالا می دیدمت اما نمی دانم باز روزگار برایم چه حقه ای از استین بیرون گشید که یک ان خودم را مقابلت دیدم درست روبرویت انقدر نزدیک که میتوانستم تمام اجزای چهره ات را موبه مو ببینم حتی چشمانت را.و به خود که امدمتو را از پشت پرده ی اشکیتماشا میکردم که انکار بعد از مدتها می خواست ضعف چشمانم را به رخ تو بکشد.نمیدانم جرقه بود یا اتشفشان که یخهای دلم را اب کرد و بر گونه ام جاری.ولی حالا این را خوب میدانم که نه تو دیگر برایم نقطه ای و نه انگار من برای برای تو ارزو.