البته چه خوب است اگر طنابی باشد که یک سرش محکم به دست من و سر دیکرش نیز به دور گردن تو محکم باشد. میان ما گذشت البته خوب است. توقع هم کم اش بسیار بد نیست.

اگر که خواهی باشی دوست با من بکن در دوستی ایثار پیشه. نخواه از سوی من هرگز محبت. به من اما محبت کن همیشه. دهی لذت بری اما نداردبرایت ذره ای لذت ستاندن. بده نستان و من تنها ستانم.میان ماست شرط دوست ماندن. مگر نه من مرض دارم که سلام میکنی گویم جوابت. همین الان پر است از این مراحم ستونهای بدهکار حسابت.

بله.آن شاعر عریان که دائم به فکر محربانی از دو سر بود. تمام عمر خودبا این توقع تک و بی همنشین و دربه در بود. چنان او را پگر کرد اوضاع که عقل از گله اش میرفت بیرون. دلش میخواست با خالق کند جنک اکر دستش رسد بر چرخ گردون.

چون او را در سینه سوزان دلی داشت برای خلق سر شار محبت. خطا میرفت و میپنداشت خود را به هر محول سزاوار محبت.

مگر از عهده خورشید کاری غیر از نور افشاندن بر اید. بسوزد تا شود خاموش و عمرش در این منضومه یه شمسی سر اید.ولی انچه زمین از خوب و از بد چه در خشکی و چه در آب دارد همه میدانیم که از خورشید عالم تاب دارد.

تو حالا ای دوست مثل خورشیدی و من هم زمینم.که محبت می پذیرم. تو ناچاری به من بخشیدن. و من از تو گرفتن ناگذیرم.

بنابراین بیا و بی توقع به جان و دل کمر بر خدمتم بند.به این که تو رفیقم هستی و هست بین ما رفاقت باش خورسند. وگرنه نه تنها دوستی را میکنم ترک. که با تو میشوم بسیار دشمن.