لبخند میزنی با دلی از ترانه و توفان از دریچه ای که پرندگان چشمانت را به اسمان میرساند.

لبخند میزنی و افتاب میریزد توی دلم نسیم میدود تا سلولهایم_جانم_جوانه میزندو جوان میشود.

لبخند میزنی و میدانم ((لبخند به لبهای تو زیباست گل من))

لبخند میزنی و بهار میدود تا گلهای روسری مادربزرگم چهار زانو می نشینند روبروی چشمهایم تا جهان زیباتر شود.

حالا ستون فقرات شب تیر میکشد.کسی از ان سوی سپیدارها با صدایی که با سکوت میانه ای ندارد.تمام گلهای باغچه را به اسم کوچک سدا میزند. حالا گلها برای دیدن تو چانه میزنند.