عمریست که اندر طلب دوست دویدم

هم مدرسه هم صعومعه هم میکده دیدم.

با هیچ کس از دوست ندیدم نشانی.

از هیچ کس خبر او نشنیدم.

درکنج خرابی پس از ان جای گرفتیم.

تنهاو دل افسرده و ناامید خزیدیم.

سر بر سر زانو نهادیم و بنشستیم.

هم بر سر خود خرقه سد پاره گشیدیم.

هر تیر که امد همه بر سینه شگستیم.

هر تیغ که امد همه بر فرق گرفتیم.

جام ارچه همه زهر بلا بود گرفتیم.

می،ارچه همه خون چگر بود چشیدیم.

چشم از رخ هر کس همه جز دوست ببستیم.

پا از در هر کس بجز از دوست کشیدیم.

هر نقش بجز نقش وی از سینه ستردیم.

هر مهر بجز مهر وی از دل ببریدیم.

جز عکس روخش از ایینه دل بگرفتیم.

خرم سحری بود که با یاد خوش او

برخیز چه نشستی که رسیدیم.